قاچاق آتشی؛ عقاب جزیره مجنون
صبح دوم فروردین سال ۱۳۴۵، در روستای قرهقرسملوی بیلهسوار، کودکی چشم به جهان گشود که سالها بعد، نامش در میان رزمندگان دفاع مقدس با شجاعت و ایثار گره خورد. او را «قاچاق آتشی» نامیدند؛ نوجوانی که از همان روزهای جوانی، غیرت و مردانگی را از دشتهای زادگاهش آموخته بود.
وقتی آتش جنگ بر سر ایران فرود آمد، او آرام ننشست. باور داشت مردان این سرزمین باید در سختترین روزها، پشت خاک وطن بایستند. راهی جبهه شد؛ جایی که صدای انفجار و گلوله، جای سکوت دشتهای زادگاهش را گرفته بود. در میان رزمندگان، مسئولیت تکتیراندازی را بر عهده گرفت؛ مسئولیتی که صبر، دقت و شجاعتی کمنظیر میخواست.
روزهای عملیات خیبر فرا رسید. جزیره مجنون، میان آب و آتش، به میدان نبردی سرنوشتساز تبدیل شده بود. نیزارهای بلند، صدای انفجارها را در خود میپیچیدند و آسمان، زیر دود و آتش، رنگ آرامش را از یاد برده بود. در آن شرایط سخت، قاچاق آتشی همچون کوهی استوار، جایگاه خود را ترک نکرد. چشمان تیزبینش هر حرکت دشمن را زیر نظر داشت و هر بار که ماشه را میفشرد، پیشروی دشمن را متوقف میکرد و امید را در دل همرزمانش زنده نگه میداشت.
نبرد ساعتها ادامه داشت. دشمن با تمام توان حمله میکرد، اما اراده رزمندگان از آتش و فولاد نیز سختتر بود. قاچاق، خستگی را نمیشناخت. گویی تنها یک هدف در دل داشت؛ اینکه حتی یک قدم از خاک وطن به دست دشمن نیفتد.
اما دشمن، وقتی نتوانست با گلوله مقاومت رزمندگان را در هم بشکند، به سلاحهای بیرحمانهتر روی آورد. آسمان جزیره مجنون از دود و گازهای شیمیایی پر شد. نفس کشیدن دشوار بود و زمین و آسمان در میان مهی سوزان گم شده بودند. در همان لحظات، ترکشهایی بر گردن و شکم قاچاق نشست. درد سنگین بود، اما او هنوز نگاهش را از میدان نبرد برنداشته بود. تا آخرین توان، ایستاد؛ مردی که وظیفه را بر جان خویش مقدم میدانست.
سرانجام، در بیستوهشتم خرداد سال ۱۳۶۳، قلبی که برای ایران میتپید، در جزیره مجنون از حرکت ایستاد؛ اما نامش جاودانه شد. پیکرش بر خاک جبهه آرام گرفت، ولی روحش به آسمان پر کشید؛ همان آسمانی که سالها شاهد رشادت مردانی بود که برای عزت میهن از همه چیز خود گذشتند.
امروز، هرگاه سخن از عملیات خیبر و جزیره مجنون به میان میآید، میتوان تصویر جوانی را در ذهن مجسم کرد که با اسلحهای بر دوش و ایمانی استوار در دل، میان دود و آتش ایستاده است. جوانی از قرهقرسملوی بیلهسوار که تکتیرانداز بود، اما هدفش تنها نشانه گرفتن دشمن نبود؛ او از شرف، ایمان و سرزمینش دفاع میکرد.
قاچاق آتشی شاید تنها هجده سال از عمر خود را بر زمین زندگی کرد، اما آن هجده سال، ارزشی فراتر از دهها سال زندگی معمولی داشت. او ثابت کرد که بزرگی انسان به شمار سالهای عمر نیست، بلکه به اثری است که از خود بر جای میگذارد.
امروز نام او بر سنگ مزارش در گلزار شهدای قره قرسملو بیله سوار نوشته شده است، اما حقیقت این است که جایگاه واقعی چنین مردانی، نه بر سنگ، بلکه در حافظه مردم و در تاریخ این سرزمین است. قهرمانانی که با خون خود نوشتند امنیت و سربلندی ایران، بهای سنگینی داشته است.
قاچاق آتشی رفت، اما روایت ایستادگیاش همچنان در بادهای جزیره مجنون، در نیزارهای خیس از خون، و در دل مردمی که قدر فداکاری را میدانند، زنده مانده است؛ روایتی از جوانی که جانش را فدای میهن کرد و نامش را در شمار قهرمانان جاودانه ایران ثبت کرد.
نامش جاودان…






دیدگاهتان را بنویسید