آخرین سنگر در سپیدی برف
باد زوزه میکشید. برف بیوقفه از آسمان فرو میریخت و ارتفاعات کلاشین را در سپیدی بیانتهایی فرو برده بود. قلهها دیگر پیدا نبودند؛ انگار آسمان و زمین در هم آمیخته بودند. سرمای استخوانسوز، نفس را در سینه حبس میکرد و کولاک، هر نشانی از مسیر را میبلعید. در آن سکوت هولناک، تنها صدای وزش باد بود که میان صخرهها میپیچید؛ اما در دل همان سکوت، مردانی ایستاده بودند که عهد کرده بودند حتی اگر طبیعت نیز به دشمن تبدیل شود، سنگر را ترک نکنند.
یکی از آنان، برات آتشی بود؛ جوانی از سرزمین سبلان، متولد چهارم دیماه ۱۳۴۴ در مشگینشهر اردبیل. او در دامان مردمانی بزرگ شده بود که سختی را با صبوری و غیرت پاسخ میدادند. از همان کودکی، استقامت را از کوههای سر به فلک کشیده اردبیل آموخته بود و صداقت را از مردم زحمتکش دیارش. وقتی ندای دفاع از میهن برخاست، آرام ننشست. میدانست که امنیت سرزمینش، بهای سنگینی میخواهد و او آماده بود سهم خود را بپردازد.
در جبهه، مسئولیت تکتیراندازی را بر عهده داشت؛ مسئولیتی که بیش از هر چیز، صبر، دقت و شجاعت میطلبید. ساعتها بیحرکت ماندن در میان سنگ و برف، چشم دوختن به دوردستها و مراقبت از همرزمان، کار هر کسی نبود. او آموخته بود که گاهی سکوت یک تکتیرانداز، از فریاد یک گردان رساتر است. هر نگاهش، امنیتی برای رزمندگان بود و هر لحظه بیداریاش، امیدی برای ادامه نبرد.
پاییز سال ۱۳۶۵ فرا رسید. ارتفاعات کلاشین در منطقه عملیاتی اشنویه، روزهای دشواری را سپری میکرد. دشمن از یک سو فشار میآورد و طبیعت از سوی دیگر، بیرحمانه میآزمود. برف سنگین، راهها را بسته بود و سرمای سوزان، حتی نفس کشیدن را دشوار میکرد. اما رزمندگان، کوه را رها نکردند؛ زیرا میدانستند اگر آنان عقب بنشینند، دشمن پیش خواهد آمد.
برات نیز همچنان بر جای خود ایستاده بود. اسلحهاش را محکم در دست گرفته و نگاهش را به افق دوخته بود. سرمای جانکاه، آرامآرام توان جسمش را میگرفت، اما ارادهاش را نه. هر دانه برفی که بر لباسش مینشست، گویی مدالی از صبر و ایثار بود. باد بر صورتش تازیانه میزد، اما نگاهش همچنان استوار و بیدار مانده بود.
کولاک لحظهبهلحظه شدیدتر شد. دیدن چند قدم جلوتر هم ممکن نبود. طبیعت، چهرهای خشن به خود گرفته بود؛ گویی میخواست مردان این سرزمین را بیازماید. بسیاری در آن شرایط، تنها به نجات جان خود میاندیشیدند، اما برت، پیش از جان خویش، به مسئولیتی فکر میکرد که بر دوش داشت. او میدانست که یک لحظه غفلت، میتواند امنیت همرزمانش را به خطر بیندازد.
سرما، بیصدا پیش میآمد؛ آرامتر از گلوله، اما مرگبارتر. دستانش یخ زده بود، اما هنوز اسلحه را رها نکرده بود. پلکهایش سنگین شده بود، اما نگاهش همچنان مسیر دشمن را میکاوید. آخرین نبرد او، نه با آتش دشمن، بلکه با سرمایی بود که بیرحمانه بر کوهستان فرمانروایی میکرد.
سرانجام در بیستوهشتم آبان سال ۱۳۶۵، برات آتشی در میان برف و کولاک شدید ارتفاعات کلاشین، آسمانی شد. پیکرش در آغوش سپید برف آرام گرفت، اما نامش در تاریخ این سرزمین جاودانه شد. او با یخزدگی به شهادت رسید، اما شعله ایمان و غیرتش هرگز خاموش نشد؛ گویی نام «آتشی»، سرنوشت او بود؛ آتشی که گرمایش از ایمان سرچششمه میگرفت و سرمای کوهستان نیز نتوانست آن را خاموش کند.
سالها از آن روز گذشته است، اما هرگاه باد بر فراز کلاشین میوزد و برف، دامنههای کوه را سپیدپوش میکند، انگار روایت مردی را بازگو میکند که سنگرش را تا آخرین نفس ترک نکرد. مردی که به همه آموخت دفاع از وطن، تنها در میان انفجار و گلوله معنا نمیشود؛ گاهی بزرگترین حماسه، ایستادن در برابر سرمایی است که میخواهد اراده انسان را در هم بشکند.
امروز، مزار این شهید سرافراز در گلزار شهدای وادی رحمت بیلهسوار، یادآور جوانی است که زندگی کوتاه خود را وقف عزت ایران کرد. هر زائری که بر مزارش حاضر میشود، تنها بر سنگ قبری خاموش نمیایستد؛ بلکه در برابر داستان مردی سر تعظیم فرود میآورد که در بلندای کلاشین، میان برف و کولاک، تا آخرین لحظه نگهبان میهن ماند.قهرمانان، همیشه با صدای انفجار شناخته نمیشوند. گاهی تاریخ، نام آنان را بر دانههای برف مینویسد؛ همان برفهایی که جسمشان را در آغوش میگیرند، اما هرگز نمیتوانند یاد و راهشان را سرد و خاموش کنند.
نامش جاودان…






دیدگاهتان را بنویسید