کربلای 5
در میان رزمندگان، جوانی از شریفبیگلوِ مشگینشهر، با چشمانی تیزبین و دلی آرام، سنگر گرفته بود؛ قارداشعلی احدی شریفبیگلو.
قارداشعلی، متولد سوم فروردین ۱۳۴۳، مسئولیت تکتیراندازی داشت. سلاحش را محکم در دست میفشرد و از شکاف سنگر، میدان نبرد را زیر نظر میگرفت. در آن لحظات، هر نگاه او میتوانست سرنوشت یک لحظه از نبرد را تغییر دهد.
عملیات کربلای ۵ آغاز شده بود؛ شلمچه غرق در دود و آتش بود. صدای انفجارها لحظهای قطع نمیشد و زمین زیر پای رزمندگان میلرزید. اما قارداشعلی آرام بود؛ انگار در میان آن همه هیاهو، فقط یک صدا را میشنید: صدای وظیفه.
او میدانست ممکن است این آخرین نبردش باشد. اما ترسی در چهرهاش نبود. روز نوزدهم دیماه ۱۳۶۵، آسمان بصره شاهد یکی از سختترین لحظههای نبرد بود. ناگهان انفجاری سهمگین در نزدیکی سنگر رخ داد. ترکشها با سرعتی مرگبار به اطراف پراکنده شدند. یکی از ترکشها به سر و سینه قارداشعلی اصابت کرد. لحظهای همهچیز در سکوت فرو رفت. جوانی که تا چند لحظه پیش چشم به میدان دوخته بود، آرام بر زمین افتاد؛ اما چیزی در آن سنگر باقی ماند که هیچ ترکش و انفجاری نمیتوانست از بین ببرد: ایمان و ایستادگی او.
قارداشعلی احدی شریفبیگلو در همان نبرد، در عملیات کربلای ۵، به شهادت رسید و نامش در دفتر مردانی ثبت شد که از جان خود گذشتند تا خاک وطن و آرمانشان پابرجا بماند. سالها گذشت. امروز، در گلزار شهدای شریفبیگلوِ مشگینشهر، آرامگاه او یادآور جوانی است که از کوههای اردبیل برخاست و در دشتهای خونین شلمچه جاودانه شد.
شاید اگر کسی کنار مزارش بایستد و به سکوت سنگها گوش بسپارد، بتواند صدای همان تکتیرانداز جوان را بشنود؛ صدایی که از دل تاریخ میآید: «تا وقتی پای عهدت ایستادهای، مرگ پایان راه نیست؛ آغاز جاودانگی است.»
نامش جاودان…






دیدگاهتان را بنویسید