آخرین نگاه تکتیرانداز
باد گرم مرداد، خاک داغ کرکوک و سکوتی سنگین بر منطقه عملیاتی؛ سکوتی که هر از گاهی با صدای انفجار یا شلیک گلوله از هم میشکست. پشت خاکریزی کمارتفاع، جوانی از دیار سبلان، آرام و بیصدا چشم به میدان دوخته بود. انگشتش روی ماشه بود، اما نگاهش فراتر از میدان نبرد را میدید.
او عاطف احتشام راثی بود؛ نوجوانی از اردبیل که در بیستوچهارم تیرماه ۱۳۴۹ چشم به جهان گشوده بود. سالهای نوجوانیاش میتوانست میان کوچههای شهر، کنار خانواده و دوستان بگذرد، اما روزگار، مسیر دیگری برای او نوشته بود. هنگامی که دشمن به خاک ایران تجاوز کرد، عاطف نیز مانند هزاران جوان دیگر، آرامش خانه را با سختی جبهه عوض کرد؛ نه برای نام و نشان، بلکه برای دفاع از سرزمین و مردمی که دوستشان داشت.
در عملیات فتح ۱، مسئولیت سنگینی بر دوش او بود. تکتیرانداز باید بیش از همه صبور باشد؛ باید ساعتها بیحرکت بماند، گرمای سوزان و خستگی را تحمل کند و با کوچکترین اشتباه، جان خود را به خطر بیندازد. اما عاطف این سختیها را به جان خریده بود. او میدانست گاهی یک شلیک دقیق، میتواند جان دهها همرزم را نجات دهد.
آن روز، نیروهای دشمن مقاومت شدیدی نشان میدادند. آتش از هر سو میبارید و پیشروی رزمندگان را دشوار کرده بود. عاطف با چشمانی تیزبین، میدان را زیر نظر داشت. هر حرکت دشمن را با دقت دنبال میکرد و با آرامشی مثالزدنی، راه را برای پیشروی یارانش باز میکرد. همرزمانش به حضور او دلگرم بودند؛ میدانستند تا وقتی نگاه عاطف بر میدان است، خطرهای بسیاری پیش از رسیدن به آنان خاموش خواهد شد.
ساعتها از آغاز درگیری گذشته بود. گرد و غبار، آسمان کرکوک را تیره کرده بود و بوی باروت همهجا را فرا گرفته بود. با این حال، عاطف همچنان در سنگر خود ایستاده بود. خستگی در چهرهاش دیده میشد، اما ارادهاش از کوههای سبلان استوارتر بود. او عقبنشینی را نمیشناخت؛ تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، موفقیت مأموریت و سلامت همرزمانش بود.
در اوج نبرد، انفجاری سهمگین سکوت لحظهای میدان را شکست. ترکش تیزی از میان دود و خاک گذشت و بر سینهاش نشست. اسلحه از میان دستانش آرام بر خاک افتاد. همرزمانش خود را به او رساندند، اما چهرهاش آرام بود؛ گویی سالها منتظر چنین دیداری بود. نگاه آخرش به افق دوخته شد؛ به همان افقی که خورشید از پشت آن طلوع میکرد و امید را به دل رزمندگان میآورد.
پانزدهم مرداد ۱۳۶۶، در سرزمین کرکوک، پرواز عاطف آغاز شد. نوجوانی که تنها شانزده سال از عمرش گذشته بود، اما بزرگی روحش در سالها نمیگنجید. او با اصابت ترکش به سینه، آسمانی شد و نامش در کنار قهرمانان دفاع از میهن جاودانه ماند.
پیکرش به اردبیل بازگشت و در گلزار شهدای غریبان آرام گرفت. امروز هر رهگذری که بر مزارش میایستد، تنها نام یک شهید را نمیبیند؛ روایت نوجوانی را میخواند که از دامنههای سبلان برخاست، در گرمای سوزان کرکوک ایستاد و جان خود را فدای آرمانی بزرگ کرد.
زمان میگذرد، نسلها تغییر میکنند و خاطره جنگ در صفحات تاریخ ثبت میشود، اما نامهایی مانند عاطف احتشام راثی، فراتر از تاریخ میمانند. آنان یادآور این حقیقتاند که امنیت و آرامش امروز، بر شانههای جوانانی بنا شده است که در سختترین روزها، از جان خود گذشتند. قهرمانانی که شاید سالهای کمی زندگی کردند، اما به اندازه یک تاریخ، ماندگار شدند.
نامش جاودان…






دیدگاهتان را بنویسید