پنجوین؛ وعدهگاهِ افلاکیان
در قاموسِ مردانِ حماسه، «تکتیرانداز» یعنی کسی که در اوجِ غوغای میدان، در تنهاییِ محضِ خویش زندگی میکند. او میانِ «دیدن» و «دیده نشدن» باریکهای از نور است. توکل احدپور، فرزندِ برومندِ اردبیل، در ارتفاعاتِ سرد و سهمگینِ پنجوین، معنایِ این تنهاییِ مقدس را درک کرده بود.
اولین روز از بهارِ سال ۱۳۴۰ بود که در اردبیل، سرزمینی که مردانش با نام حسین(ع) بزرگ میشوند، کودکی به دنیا آمد که بعدها باید میآموخت چگونه خورشیدِ جانش را نثارِ حقیقت کند. او را «توکل» نامیدند؛ نامی که گویی تقدیرش بود؛ چرا که سالها بعد، تنها با تکیه بر همین توکل بود که در برابر طوفانِ گلولهها قامت راست کرد.
وقتی او در شیارهای صخرهایِ چغالوند مستقر میشد، چشمانش را چنان بر مگسکِ تفنگ میدوخت که گویی در حالِ خواندنِ سطری از کتابِ هستی است. دیگران میدیدند که او گلوله میاندازد؛ اما فرشتگان میدیدند که او با هر شلیک، زنجیرهای تعلق به زمین را از پایِ روحش باز میکند. توکل، مردِ روزهایِ سردِ کوهستان بود؛ کسی که سرما در برابرِ غیرتِ آذریاش زانو زده بود و گلولههای دشمن، پیش از آنکه به او برسند، در برابرِ هیبتِ ایمانش متلاشی میشدند.
بیست و چهارم آذرماه، پنجوین شاهدِ رزمندهای بود که انگار میدانست این آخرین فرصت برای «پرواز» است. در آن منطقه عملیاتی، زمین در زیرِ رگبارِ خمپارهها به لرزه درآمده بود. برای توکل، میدانِ نبرد دیگر یک عرصه نظامی نبود؛ میدانِ آزمونِ بزرگی بود که او در آن، امتحانِ نهاییِ رفاقت با خدا را میداد.
او در سنگرِ خود، چنان آرام بود که گویی در خیابانهای آرامِ اردبیل قدم میزند. ناگهان سوتِ جانکاهِ یک خمپاره، سکوتِ عرفانیِ او را در هم شکست. ترکش، مهمانِ ناخواندهیِ لحظهای شد که او مشغولِ پاسداری از حریمِ غیرت بود. برخوردِ آن تکه آهنِ داغ با پیکرِ پاکش، تنها یک اتفاقِ نظامی نبود؛ گشودنِ دریچهای به سویِ بینهایت بود. توکلِ احدپور در آن لحظه، تفنگش را به زمین نهاد و دست در دستِ ملائک، از بلندایِ چغالوند به سویِ خورشید پر کشید.
امروز، اگر به گلزارِ شهدای «غریبان» اردبیل بروید، نامی را میبینید که حکایت از یک عمرِ با عزت دارد. توکل، دیگر در کوههای پنجوین نیست، اما روحِ بلندش بر فرازِ سبلان، همواره نگهبانِ این خاک است. او در «غریبان» خفته است، اما هرگز غریب نیست؛ چرا که او متعلق به نسلی است که برای «ما»، «منِ» خویش را در خون شستند.
او به ما آموخت که برای قهرمان بودن، نیازی به فریاد نیست؛ تنها باید مانندِ یک تکتیراندازِ خستگیناپذیر، دقیق، صبور و متوکل بود. توکل احدپور، تنها یک شهید نبود؛ او یک «نشانه» بود؛ نشانهای که به ما یادآوری میکند در تاریکترین لحظاتِ تاریخ، هنوز مردانی هستند که با نثارِ جانشان، نور را برای آیندهی ما به ارمغان میآورند.
سنگِ مزارت، سندی است بر این حقیقت که خونِ سرخِ تو، ریشههای درختِ آزادیِ این سرزمین را آبیاری کرده است. نامت در تپشِ قلبِ کوههای چغالوند و در هر دمِ سحرگاهیِ اردبیل جاریست.
نامش جاودان…






دیدگاهتان را بنویسید