طلوع در برفهای پنجوین
چهارم آبانماه سال ۱۳۴۵ بود که در اردبیل، سرزمینی که مردانش به سختکوشی و غیرت شهرهاند، کودکی چشم به جهان گشود که نامش را «حسین» گذاشتند. هیچکس در آن روزِ پاییزی نمیدانست که این کودک، پیوندی ناگسستنی با ماهِ آبان خواهد داشت؛ آبانی که هم آغازِ زمینیِ زندگیِ او بود و هم پایانِ زمینی و آغازِ آسمانیاش.هفده سال بعد، وقتی حسین به جوانی برومند تبدیل شده بود، تقدیر او را نه در کوچههای آرامِ اردبیل، بلکه به قلههای سنگی و سردِ «پنجوین» در عراق کشانده بود
پاییز سال ۱۳۶۲، ارتفاعات سربه فلک کشیده و صخرهای پنجوین، جایی که ابرها زیر پای رزمندگان حرکت میکردند، آبستنِ حماسهای بزرگ بود. حسین، نوجوانی از دیار سبلان، با هفده سال سن، استوارتر از هر کوهی در میان صخرهها ایستاده بود. او تکتیراندازِ گردان بود؛ کسی که نه با هیاهو، بلکه با دقت، آرامش و ایمانی پولادین، مسیرِ پیشروی دشمن را سد میکرد.
روزهای عملیات «والفجر ۴» بود. هوا سرد و استخوانسوز، و زمین زیر پای رزمندگان، خاکی غریب و ناهموار. حسین روزها در میان سنگرها و لای درزِ صخرهها، خیره به دوربینِ اسلحه، تنها یک هدف داشت: پاسداری از وجب به وجبِ این خاکِ مقدس. همرزمانش او را به صلابت و سکوتِ سنگین و باوقارش میشناختند؛ او همان جوانی بود که وقتی به افقِ سلیمانیه مینگریست، گویی آینده را میدید.
یکم آبانماه سال 62، وقتی خورشید هنوز از پسِ قلههای تیزِ پنجوین جان نگرفته بود، طوفانی از آتش برپا شد. دشمن که تابِ مقاومتِ رزمندگان را نداشت، دیوانهوار تمامیِ توانِ توپخانهاش را بر سرِ ارتفاعات خالی میکرد. انفجارها چنان مهیب بود که گویی زمین زیر پای کوهها میلرزید. حسین در خطِ مقدم، در حالی که ترکشهای ریز و درشت همچون تگرگِ آتشین بر سرشان میبارید، لحظهای سنگر را ترک نکرد. او میدانست که اگر تکتیرانداز از پا بیفتد، راه برای نفوذ دشمن باز میشود.
در آن آشوبِ مرگبار، لحظهای که او برخواست تا دیدِ بهتری از تحرکات دشمن داشته باشد، تقدیر به او لبخند زد. ترکشِ بزرگی، نه از روبرو، که از دلِ جهنمی که دشمن به پا کرده بود، پرواز کرد و با دقتی غریب، قلب و شکم او را نشانه رفت.
صدای انفجاری در نزدیکی او شنیده شد و پس از آن، سکوتی سنگین که تنها با صدای باد در میان صخرهها درهم میآمیخت. حسین به زمین افتاد؛ نه با گامهای لرزان، بلکه با وقارِ کسی که گویی سقوط نمیکند، بلکه اوج میگیرد. خونِ گرمش، سفیدیِ برفهای چکادِ پنجوین را رنگین کرد. در آن لحظاتِ آخر، لبانش زمزمهای داشت؛ شاید نامِ مادرش بود که در اردبیل چشمانتظار بود، یا شاید لبیکی به ندای سرخی که از دشتِ کربلا به گوشش میرسید.
او در جوانی به شهادت رسید، اما در آن لحظه، هزاران سالِ نوری به کمال نزدیک شد. شهید حسین اجاقی، در همان آبانماهی که متولد شده بود، میانِ آتش و برف، دوباره متولد شد؛ این بار در آغوشِ ابدیت. امروز، وقتی در «بهشت فاطمه» اردبیل بر سرِ مزارش میایستیم، صدای باد که از پنجوین میآید، هنوز قصهی همان تکتیراندازِ صبور را میگوید. کسی که قلبش را فدای امنیتِ این خانه کرد تا نامِ ایران، برای همیشه در بلندای تاریخ، استوار بماند.
نامش جاودان …






دیدگاهتان را بنویسید