سروِ سربلندِ فکه؛ روایتی از استقامت زیدالله
هوا در دهلران، سنگین و نفسگیر بود. بوی باروت با گرمای طاقتفرسای تیرماه در هم آمیخته بود و آسمانِ ایلام، شاهدِ آخرین پرده از نمایشِ مردانگیِ «زیدالله ابوالفتحی» بود.
زیدالله، فرزند کوههای استوار خلخال،متولد بیستم بهمن سال چهل و هفت ، در آن روزها دیگر یک جوانِ بیستساله نبود؛ او در میدانِ فکه، به کوهی از فولاد بدل شده بود. چشمانش، که روزی در سرمایِ زمستانِ آذربایجان به افقهای روشن خیره میشد، حالا در پسِ دوربینِ تکتیراندازی، دقیقترین نگاهِ میدان بود. دشمن از صدایِ گامهای او نمیهراسید، بلکه از سکوتِ مرگبارِ سلاح او در هراس بود؛ سکوتی که با هر شلیک، خواب را از چشمانِ متجاوزان به خاکِ وطن میگرفت.
اما تقدیر، در آن عصرِ تلخِ بیست و دوم تیرماه ۶۷، مسیر دیگری را برای این قهرمان رقم زد. در میانِ هیاهویِ نبردی نابرابر و در گوشهای از سرزمینِ دهلران، دستِ سرنوشت او را در محاصرهی دژخیمان گرفتار کرد. زیدالله، مجروح و تنها، به چنگال دشمن افتاد.
بعثیها که از سالها مقاومتِ این تکتیراندازِ خستگیناپذیر به ستوه آمده بودند، تمامِ خشمِ شکستهای پیدرپیِ خود را بر پیکرِ نحیف و در عین حال پولادینِ او خالی کردند. آنها میخواستند صدایِ حقیقت را در گلویِ او خفه کنند. شکنجهها آغاز شد؛ ضربهها پی در پی فرود میآمد، اما در هر لحظه از درد، در سیمایِ زیدالله، نشانی از تسلیم نبود.
او در آن سیاهچالِ دوزخی، شکنجهگران را به زانو درآورد. دشمن در پیِ اعتراف بود، اما زیدالله با سکوتِ سنگین و نگاهی که هنوز شعلهی ایمان در آن میسوخت، به آنها فهماند که اسارت، پایانِ راه نیست؛ بلکه آغازِ پرواز است. او در آن لحظاتِ دردناک، به یادِ کوههای سرافرازِ خلخال افتاد؛ به یادِ روزهایِ جوانیاش که برای پاسداری از همین خاک، آرزوهایِ بزرگ در سر داشت.
او زیرِ فشارِ شکنجه، با لبخندی که از خونِ لبهایش سرخ شده بود، جان به جانآفرین تسلیم کرد. دشمن جسمِ زیدالله را درهم شکست، اما روحِ او را نتوانست به زنجیر بکشد. او ایستاده و استوار، از آن زندانِ تاریک پر کشید تا به کاروانِ یارانِ شهیدش در فکه بپیوندد.
امروز، تربتِ پاکِ او در «خوجینِ خلخال» نه تنها یک مزار، که قبلهگاهی برای اهلِ دلی است که میخواهند معنایِ واقعیِ غیرت را درک کنند. زیدالله ابوالفتحی، تکتیراندازی که هدفش را در بلندایِ آسمان یافته بود، حالا در میانِ ستارگان، نگهبانِ همیشگیِ عزتِ این سرزمین است.
او رفت تا به ما بیاموزد که «شهادت، نه یک پایان، که یک انتخابِ قهرمانانه برای جاودانگی است.»
نامش جاودان..






دیدگاهتان را بنویسید