خط هشت
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
خوابت سپيد رزمنده
كمكم بغض گلويم را ميفشارد! ... برادر... اخوي... حاجي... داداش... برخيز و دستم را بگير. نگاهم كن. رفيقت چه سخت نشسته. كجا بودم؟ كجا هستم؟ ميداني برادر، احساس ميكنم خيلي وقت است ميشناسمت اما زمانه مرا از تو دور كرده است. ميدانم تو خوب مرا ميشناسي، امّا من... .
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
در انتظار
*فصلنامه خط هشت امیدوار است با انعکاس چنین سرگذشتهایی که بر اساس گفتههای خانواده و توسط نویسنده نگاشته شده است، بتواند در روشنگری موضوع کمک نماید.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
یادداشت/ پيراهنِ سپيدِ رزم
خيليها احساس ميكنند جاي تو در پشت جبهههاست و در زمان جنگ فقط پيراهن، شلوار، شالگردن، كلاه و... بافتهاي! يا اينكه پرستاري كردهاي،... امّا خيل آنانكه به خوبي ميدانند اسلحه بر دست گرفته و حتي تن به تن جنگيدهاي، خيلي خيلي بيشتر است!!
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
مرد ناتمام/ نگاهی کوتاه به زندگی شهید مختار مقيمي سوها
داشتیم در منطقه سومار پیش میرفتیم که به رودخانهای رسیدیم. مختار با گفتن «بیایید غسل شهادت بدیم» وارد آب شد و غسل داد و یک روز بعد از عاشورای حسینی به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
داستان/ سپیده دم
توپ و نارنجک میبارید. مردها و زنها هر چیزی که داشتند دست گرفتند و نفر به نفر جلوی سربازان دشمن سینه سپر کردند. آدمهای ایل یکی یکی مثل برگ خزان به خاک و خون کشیده میشدند.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
امروز بُرد سرودهای حماسی کمتر از بُرد موشکها نیست!
بعد از هشت سال دفاع مقدس این ظرفیت ارزشمند موسیقی و نغمههای حماسی و انقلابی نادیده گرفته شد و با وجود آغاز شکل نوینی از تقابل با دشمنان در قالب جنگ نرم در حوزه موسیقی شاهد کمکاری و گاها انحراف بودیم.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
نمایشنامه/ جای پای تو
در نمای پایانی تصویری از سربازی را میبینیم که پشت به تصویر پیش میروند.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
یادداشت/ ادبیات نمایشی دفاع مقدس
قهرمانان نمایشنامههای دفاع مقدس، مردم معمولی هستند، مردمی که با زندگی خود به ارزشهای خود وفادار ماندند.
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401
داستان کوتاه/ پولاد من
پولاد خوب میدانست که عاشقش هستم. تازه درس خلبانیش تمام شده بود که آمد خواستگاریم. بهم گفت: حتی اگر نافمون رو هم به اسم هم نمیبریدند، باز هم میاومدم خواستگاریت.




















