آخرین اخبار
فصلنامه "خط هشت" سال ششم/ شماره دوازدهم- مهرماه 1401

خوابت سپید رزمنده

كم‌كم بغض گلويم را مي‌فشارد! ... برادر... اخوي... حاجي... داداش... برخيز و دستم را بگير. نگاهم كن. رفيقت چه سخت نشسته. كجا بودم؟ كجا هستم؟ مي‌داني برادر، احساس مي‌كنم خيلي وقت است مي‌شناسمت اما زمانه مرا از تو دور كرده است. مي‌دانم تو خوب مرا مي‌شناسي، امّا من... .
اشتراک گذاری
16 مهر 1401
191 بازدید
کد مطلب : 1184

تا به حال روی خاک نخوابیده‌ام. یعنی هرگز دوست نداشتم روی خاک بخوابم یا حتی موزاییک، آسفالت، کاشی و… . اگر بالشتم زیر سرم نباشد، خوابم نمی‌برد. سفر هم که می‌روم باید بالشتم را با خود ببرم. هیچ بالشت دیگری جز آن را نمی‌توانم زیر سرم بگذارم. این‌گونه راحت‌تر می‌خوابم و آرامش بیشتری دارم.

صبح که صدای زنگ گوشی همراهم داد می‌زند «وقت بیدار شدنه» نمی‌خواهم برخیزم. دلم می‌خواهد دقایقی را روی تشک و بالشت بگذرانم و بعد قرلنج‌کنان برخیزم.

نامت را نمی‌دانم، شاید کسانی که عکست را دیده‌اند، تو را شناخته باشند و مشخصاتت را به دیگران انتقال داده‌اند. می‌توانم با یک جستجو در اینترنت زیر و بم این عکس را دربیاورم و راحت‌تر برای تو بنویسم. ولی می‌خواهم ناشناس باشی! و نمی‌دانم چرا؟

چه خوش خوابیده‌ای. نمی‌دانم بگویم شب خوش یا… روز بخیر؟ ساعت‌ها به عکست نگاه کردم و آن‌قدر محو در رویاهایت شدم که نگو. دلم می‌خواست کنارت بودم و من هم روی تن تو، سرم را می‌گذاشتم و احساس می‌کردم این‌جا (یا آن‌جا) آخر دنیاست؛ و هر چه عشق و کیف و حال و خوشی است، همه یک‌جا در این‌جا (یا آن‌جا) جمع است.

جای بغض کردن می‌خندم. شادم که آسوده و با خیال راحت…، حس می‌کنم خوابیده‌ای و می‌گویم: «خوابت سپید رزمنده».

لبخندت مرا یاد آن شهیدی می‌اندازد که هنگام دفن خندیده بود! به راستی چرا شماها این‌قدر شبیه هم هستید؟ نه تو و نه آن شهید، بلکه همه‌ی شما را می‌گویم.

کم‌کم دلم می‌خواهد بالشت و تشک و پتویم را رها کنم و بیایم روی همان خاک، کنار تو و رفیقت کمی بنشینم و فقط و فقط از تو بشنوم.

راستی رفیقت دلم را خون می‌کند. می‌توان آن خون را از روی تنش پاک کرد؟ می‌شود… نگاهش نکرد. نه! تو به او و او به تو جلوه داده‌اید و این عکاس… چه زیبا صحنه‌ای را شکار کرده است.

رفیقت سجده کرده و تو… . دلم می‌خواست در آغوشش خوابیده بودی. نمی‌دانم! خیال می‌کنم آن‌قدر حرف در دلم ریخته که نمی‌فهمم چه می‌گویم!

کم‌کم بغض گلویم را می‌فشارد! … برادر… اخوی… حاجی… داداش… برخیز و دستم را بگیر. نگاهم کن. رفیقت چه سخت نشسته. کجا بودم؟ کجا هستم؟ می‌دانی برادر، احساس می‌کنم خیلی وقت است می‌شناسمت اما زمانه مرا از تو دور کرده است. می‌دانم تو خوب مرا می‌شناسی، امّا من… .

سکوت می‌کنم. سرم را پایین می‌اندازم. از نگاه کردن به عکست شرمسارم. به رفیقت بگو… دلم نیامد بیدارش کنم. نمی‌دانم بیش از این چه باید بنویسم… آخر کوچک‌تر از آنم که برای‌تان چیزی بنویسم.

راستی سلام، خواب‌تان خوش.

نویسنده: محمد حسین حسین پور

نوشته های مشابه

بیانیه روز جهانی قدس
کنگره ملی شهدای اردبیل:

بیانیه روز جهانی قدس

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید
وصیت‌نامه شهید «معرفت‌الله آدینه»:

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محدودیت زمانی فراتر رفت. لطفا یک بار دیگر کپچا را کامل کنید.